|
بیاندیش |
|
شنبه ٢٧ اسفند ،۱۳۸٤ وبلاگ جديد مبارک باشه!
آخرش ما صبرمون از دست پرشينبلاگ به سر رسيد و رفتيم به biandish.blogfa.com
پيام نوروزی بينديش را بايد اونجا بخونين.... به هرحال اگه حوصله ندارين اونجا برين هم پيشاپيش سال نوتون مبارک. در ضمن دوستان اگه حوصله کنن و لينک وبلاگ منا تو صفحشون عوض کنن منت نهادن. ====================
چهارشنبه ٢٤ اسفند ،۱۳۸٤ قفس بهتر است يا چوب
اخبار حدود يک هفته پيش يه مطلبی در مورد پدری که دختر عقبافتادهاش را کشته بود نوشتم. تو اين مدت داشتم به قوانين جزائی بشری فکر ميکردم. از خيلی جهات بهشون فکر کردم ولی به نتيجه روشنی هم نرسيدم. به نظرم اومد که شايد بد نباشه بعضی از فکرام را اينجا بيارم و از همفکری دوستان استفاده کنم. اول از همه اينکه ساليانی بود که جزو مخالفين حکم اعدام بودم ولی الانه يکی دوساله که دوباره رفتم تو گروه موافقين و جدی هم موافقم. يعنی معتقدم که اگه دلايل قاطعی وجود داشت که کسی انسان بیگناهی را به عمد کشته به نفع همه است که قاتل اعدام شه. دليلم ولی اين نيست که قاتل مستحق مرگه. دليلم يه نگاه صرفا پراگماتيک به يک مسئله اجتماعيه. مثل هميشه دوست دارم حرفم را با مثال پيش ببرم ولی ميدونم که توی يک همچين بحثی مثال زدن ضعيفترين استدلال ممکنه چون مثال نقض هم فراوونه ولی اين هم تنها مثالی نيست که دارم يعنی موارد مشابهش هم بسيار هست. به هر صورت داستان اينکه چندی پيش يک محکوم به حبس ابد٬ که حدود ۲۰ سال پيش در تورنتو به دختری تجاوز کرده بود و بعدش دخترک را کشته بود٬ از زندان آزاد شد. اين آزادیها دو جورن. زندانیهای خوش رفتار ممکنه قبل از پايان دورهشون آزاد شن چون به نظر مياد که بازسازی شدن. يه حالت ديگه هم هست که بهش ميگن پارول. يعنی مرخصی ميدن به زندانی. اينهم برای اينه که رفتار با زندانی غير انسانی نبوده باشه و شانس بازسازیاش را افزايش بدن. يعنی مزه آزادی را يادش بيارن و کمکش کنن که برگرده. معمولا زندانیهای خطرناک را از همون اول ميگن که تا ۱۰ سال يا ۱۵ سال پارول نخواهند داشت. يعنی جزو حکم قاضی اعلام ميشه. يادم نيست اين بابا به چه عنوانی آزاد شد. ولی يک هفته از آزاديش نگذشته بود که يه دختر ديگه را کشت. راستش من ترجيح ميدادم اون زندانی اعدام شده بود تا اينکه يک انسان بیگناه ديگه قربانیاش بشه. موارد متعددی توی دنيا (حتی کشورهای مدرن) اتفاق افتاده که بخاطر اعدام نشدن قاتل خانواده مقتول شخصا انتقام گرفتن و قاتل را خودشون کشتن. به طور کلی هم که فکرش را بکنين٬ نگه داشتن يه قاتل در زندان و در کنار زندانیهای ديگه در فرآيند بازسازی زندانیها نقش مثبتی نداره! يعنی به نظر نمياد که از کنار هم گذاشتن يه عده خلافکار و تحقير شدنشون توسط پليس هيچ بازسازیای اتفاق بيوفته. ميدونم که وضع کردن سيستم جزائی خيلی کار سختيه. ولی زندان به معنی مجازات به نظر من خيلی راه حل مشکلدار و پرهزينهايه. ميدونم که مدل زندگی امروزی و تعاريف حقوق بشر امروزی مجازاتهای بدنی را نمیپسنده ولی شايد موثرتر از مجازاتهايی مثل زندان باشن. مثلا اگه به جای زندان٬ مجازات مالی و در صورت نداشتن پول مجازات بدنی ميکردن (مثلا شلاق٬ يا کار اجباری سنگين برای مدت کوتاه) شايد موثرتر بود. همين الانه زندانهای ايران پره از کسايی که چک برگشتی داشتن. هزينه نگه داشتن اين آدمها تو زندان داره از جيب من و شما پرداخته ميشه و با نگه داشتن اين آدمها توی زندان ازشون پولی استخراج نميشه که به مقروضين داده بشه. زندانهامون پره از آدمهای معتاد که بقيه زندانیها را هم معتاد ميکنن. ايدز غوغا ميکنه٬ جنايتهای جنسی تو زندانها يک اتفاق روزمرهاست. آيا زندان واقعا بهترين راه حل ما برای تاديب مجرمه. من شک دارم. شنبه ٢٠ اسفند ،۱۳۸٤ حقوق زن (بخش دوم: روز)
قبل از اينکه قسمت دوم اين مطلب را بنويسم چند نکته در مورد قسمت اول بگم. ظاهرا کمی بد توضيح داده بودم و درست منظورم را روی چند نکته نرسونده بودم. پيام اصلی اون متن اين بود که اگرچه وضع زنان در جهان اول بهتره ولی اصلا اينطور نيست که همه حقوقشون را دارن. در واقع ميخواستم از اون بحث امروز نتيجه بگيرم که زن ايرانی اگه دنبال حق و حقوقشه لزوما نبايد همون راهی که زن جهان اول رفته را تکرار کنه بلکه بايد اصلاح شده اون راه را بره. الانه در دنيای مدرن قوانين بسيار زيادی در حمايت از زن هست ولی اين قانونها خيلی گرهی از مشکلات زن باز نکرده. بله مشکلات زن را به طور موضعی حل ميکنه (که خودش مهمه) ولی کار ريشهای اگه قراره بشه بايد کار روی فرهنگ باشه. چون هرچيزی را نميشه با قانون به دست آورد. بحثی هم که روی پورنوگرافی و آزاديش کردم بيشتر از اين بابت بود که بگم دنيای کاپيتاليست همه چيز را با پول ارزش گذاری ميکنه. واگرنه در يک مبارزه فرهنگی برای احقاق حقوق زن اولين کار بايد اين باشه که جايگاه انسانی زن تبليغ بشه و نه نقش سکسیاش. به هر صورت اون فقط يک مثال بود برای اينکه بگم نه فقط زن ايرانی حقشا نداره که زن فرانسوی هم مشکلاتی داره که حقش نيست داشته باشه. اگه زن ايرانی ترس اينا داره که شوهرش بره زن دوم بگيره زن فرانسوی هم ممکنه شوهرش معشوقه داشته باشه. و بلاخره ميخواستم بگم که قانون لزوما گرهی از اين مشکل باز نميکنه چون روابط احساسی انسانها را نميشه قانونی کرد. همه اين حرفهای دلسرد کننده را تحت عنوان «شب» نوشتم. و اما بعد از هر شبی «روز»ی است! بعد از انقلاب صنعتی اروپا بود که برای اولين بار زنهای شهر نشين به صورت جدی وارد زندگی خارج از خونه شدن. دوره بعد از انقلاب صنعتی دورهايه که زنان کارگر ديگه مفهوم جنبش زنان را برای اولين بار بوجود ميارن. دليلش هم اينکه حالا يک عده زن که به خاطر کارشون در تماس با همن (و ميتونن ارگانيزيشن داشته باشن) خواستههای روشنی دارن. حالا زنان کارگر ميتونن برای داشتن دستمزد مساوی اعتراض کنن. زن با دستمزدش ميتونه مالکيت پيدا کنه و خلاصه مفاهيمی که تا قبل از اون توی اروپا وجود نداشته مثلا ارث بردن زن و غيره و غيره مطرح ميشه و هريک از اين سنگرها با کلی مبارزه فتح ميشه.الانه شايد برای ما خندهدار باشه که زنان تا سال ۱۹۲۰ در آمريکا حق رای نداشتن در حالی که الانه مثلا در فيليپين شخص اول مملکت زنه. يعنی سرعت تغييرات در طی يکی دو قرن گذشته خيلی بالا بوده. جنبش مارکسيسم و زنان به طرز عجيبی با هم عجين شدن و در واقع هردو ريشه در انقلاب صنعتی آمريکا دارن. من احساس ميکنم که جنبش زنان يک گير مهم داشته و اون اينکه مجبور بودن سنگرها را يکی يکی فتح کنن. در نتبجه مشکلات خيلی موضعی حل شدن و در بسياری از موارد کار اصولی کمتر شده. به عنوان مثال کار فرهنگی برای تثبيت جايگاه انسانی زن به اونصورت نشده. مثلا کار فرهنگی (قانونی) عليه objectify کردن زن يا اصلا نشده يا خيلی کم شده. همونطرو که از قسمت اول بحث هم معلوم بود بحث اصلی من به طور خاص روی همين جنبه قضيهاست. چون احساس ميکنم مسئله زن و مرد٬ تفاوتشون و مشکلات زن خيلی برميگرده به ارتباط انسانی انسانها و نه ارتباط اجتماعی انسانها. ارتباط اجتماعی انسانها را ميشه تا حد خوبی قانونی کرد. مثلا رانندگی. مثلا نحوه لباس پوشيدن و يا رفتار کردن در خيابون. اينجا انسانها در ارتباط احساسی با هم قرار نميگيرن. ولی رابطه انسانی انسانها را سخته که قانونی کنيم. اينکه پدر و مادر چجوری با بچهشون رفتار کنن يا چجوری تربيتش کنن را سخته قانونی کنيم. آيا ميتونيم قانونی وضع کنيم که پدر بايد به فرزندش محبت کنه! يا باهاش وقت بگذرونه! برای همينه که فکر ميکنم قانون هميشه راه حل نيست. اگه نگاه مرد به زن يه ماشين سکس باشه طبيعيه که مردی که ميتونه تجديد فراش کنه اينکارا بکنه. يعنی اگه نکنه هم احتمالا دليلش در همون حديه که ماشينش را عوض نميکنه! احتمالا چون عادت کرده به اين ماشين! من منکر نقش سکسی زن و مرد برای هم نيستم. ولی ميخوام بگم وقتی يه زن مثلا خوشگل و خوش اندام توی خيابون ميبينيم آيا اول به فکرمون مياد که اين خانوم چکاره است يا اينکه چه تيکهايه؟ ميخوام بگم اولويتهای ذهنیمون بايد عوض بشه. چرا يک زن فرهيخته٬ باسواد٬ خوشسخن ولی زشت ممکنه تا آخر عمرش بدون شريک بمونه ولی يک دختر خوشگل مستقل از دستاوردها و موفقيتهاش شانس ازدواج بيشتری داره. چرا آمار نشون ميده که زنان خوشگل زنای موفقترين. چرا بايد شانس کار گرفتن زن به خوشگلیاش ربط داشته باشه. چرا بايد درصد بالايی از دخترهای ايرانی دماغشون را عمل کنن و يا دخترهای ۱۶ ساله آمريکايی breast implant بذارن؟ ميخوام بگم تا وقتی ملاک ارزشگذاری زن سايز سينههاش باشه مشکلات زن در سطح روابط انسانی باقی ميمونه. حالا هر قانونی هم که وضع کنيم يه حل موضعی از يک مشکل ريشهايه. زن ايرانی ميتونه دنبال وضع قوانين عادلانهتر باشه ولی نبايد از حرکت فرهنگی غافل باشه. اگه نظر منا بپرسين بعد از يک کار فرهنگی ريشهای بقيه چيزها به طبعش حل ميشه. بعيده کسی که در روابط انسانی به زن (در وحله اول) به چشم يک انسان نگاه ميکنه تا يک جنس مونث بتونه تحمل کنه که شهادت زن در دادگاه نصف مرد حساب بشه. بعيده بتونه تحمل کنه که زن حق رانندگی نداشته باشه! در پايان: به نظر من امروز يکی از مشکلات زن ايرانی برای احقاق حقوقش اينه که خودش هم درست نميدونه چی ميخواد. يعنی هنوز همصدايی وجود نداره. هرکس يه چيزی ميخواد و خواستهها متناقضه. به طور ويژه اينکه جامعه به شدت طبقاتی شده و هر طبقه دنبال رفع بخشی از مشکلات زنه که گاها با هم به تناقض هم ميرسن. يه عده معتقدا که بايد مدل غربی آزادی زن تو ايران حاکم شه. بعضی ميخوان که مدل فرهنگی خودمون را حفظ کنيم و يه سری آزادیها را بوجود بياريم. اين دو نگاه خيلی ميتونن متناقض باشن. مثلا نميشه ما تساوی به سبک غربی بخواييم ولی مثلا مهريه هم بخواييم! با اين وجود اون جنبش فرهنگی که من ازش حرف ميزدم به همه اين طبقات و خواستهای متفاوتشون کمک ميکنه. همه اين طبقات از بالاتر رفتن جايگاه انسانی زن (که در نهايت منجر به بالاتر رفتن جايگاه اجتماعی زن ميشه) فايده ميبرن. ميدونم خيلی حرفهام توی اين دو پست پراکنده بود. ولی انصافا نمیشد موضوع به اين وسيعی را راحتتر هم جمع و جور کرد. پايان پنجشنبه ۱۸ اسفند ،۱۳۸٤ حقوق زن (بخش اول: شب)
اين چند روز خيلی حرف از روز زن بود و خيلیها برای هم تبريک پاره کردن. حرف که تو اين زمينه زياده ولی دوست دارم مثل هميشه ساز مخالف بزنم. راستش ساز مخالف که نه ميخوام از يه زاويه ديگه به مسئله نگاه کنم. شايد يه کم نااميد کننده باشه شايد هم کمک کنه به يک راه حل بنيادیتر. فقط لطفا توجه داشته باشين که اين متن رو به شخص خاصی نوشته نشده. يعنی موارد نقضش فراوونه ولی از نظر آماری حرفهای اين مقاله متاسفانه درستن. بنابراين کسی به خودش نگيره که ناراحت شه. خيلی طبيعيه که وقتی حرف از حقوق زن ميشه زنهای ايرانی به ياد آزادی حجاب و آزادی شرکت در مسابقات ورزشی و تساوی حق ارث و ديه و غيره و غيره بيوفتن چون اينها حقوق اوليهايه که ازشون گرفته شده. ولی واقعا وضع حقوق زنان تو بقيه دنيا يعنی توی دنيای مدرن چطوره؟ اصلا چقدر اميد به اصلاح حقوق زنان در دنيا ميره. چقدر فضای جامعه برای احقاق حقوق زن مناسبه. متاسفانه بايد با چند حرف نااميد کننده شروع کنم. مسئله و مشکلات حقوق زنان متاسفانه ريشه ژنتيک داره و به اين راحتی اميدی به اصلاحش نيست! ساليان سال رقابت برای توليد نسل بهتر بين حيوونات و قویتر بودن جنس نر تبديل شده به يک معادله نانوشته: جنس نر تبديل شده به مشتری و جنس زن به کالا. اين يه مدل خيلی ساده برای نشون دادن رقابت مثلا گوزنهای نر برای جفتگيری با گوزنهای مادهاست. يک رقابت که از توش يه گوزن نر سربلند بيرون مياد و شانس جفتگيری با ماده و يا مادههايی را پيدا ميکنه. قضيه در مورد انسان اگرچه کمی متمدنانهتره ماهيتا فرقی نميکنه. بذارين يه جامعه مدرن را در نظر بگيريم. مثلا در آمريکا مردان موفق (به قولی رده executive) آمار طلاق بالائی دارن. دليلش اينکه بخاطر درآمد بالا ميتونن با زنهای جوونتر رابطه برقرار کنن. البته قوانينی وضع شده که جلوی اين قضيه را بگيره. مثلا موقع طلاق اموالی که در دوران زندگی مشترک توسط خانواده به دست اومده به طور مساوی بين زن و مرد تقسيم ميشه. ولی تحقيقات اخير نشون داده که مردان موفق آمار خيانتشون بسيار بالا ولی آمار طلاقشون به بالائيه آمار خيانتشون نيست. خصوصا وقتی بدونين که ۷۰ درصد زنان از خيانت شوهرشون خبر ندارن . يعنی اگه مرد به خاطر مسائل اقتصادی قصد طلاق نکنه٬ فقط ۳۰ درصد اين خيانتها ممکنه به طلاق و احقاق حق زن منجر بشه که تازه اونم در موارد زيادی زن لزوما طلاق نميخواد (چند منبع ۱ ۲ ۳). دقت کنين که همون مدل مشتری و کالا مجددا وجود داره. اينبار موضوع واضحتر هم هست چون موفقيت مردان معمولا با قدرت پوليشون اندازه گيری ميشه. يعنی واقعيت اينه که مردان موفق به هر صورت دارن حرمسراشون را ميسازن! مشکل دومی که قوانينی مثل تقسيم مساوی اموال بين زن و مرد در هنگام طلاق بوجود آورده اينه که مردها کمتر تن به ازدواج ميدن. طی سالهای گذشته سن ازدواج مرتبا بالاتر رفته. معمولا مردها حاضر نيستن که يه commitment در حد ازدواج را بپذيرن. ازدواج کردن در جوامع غربی يک پيروزی بزرگ برای دخترها حساب ميشه. ولی نه چندان بزرگ برای پسرها. حتی گاهی يک اشتباه استراتژيک. مشکل باز از اونجائی ناشی ميشه که به صورت ژنتيک مرد ورودش به رابطه برای اطفاء نياز جنسيه و اين از راههای سادهتر و بیدردسرتری ميتونه انجام بشه. مثلا داشتن دوست دختر. در واقع همونطوری که در دنيای حيوانات معمولا جنس نر هيچ نقش خانوادهگیای نداره مردان هم به طور ژنتيک از مسئوليت خانوادگی فرارين. مواردی که با آبستن شدن دختر٬ مرد رابطه را قطع کرده يا صرفا غيبش زده فوق العاده زياده. دوست داشتين يه جستجو روی اينترنت بکنين! منظورم اينه که بعيده با اينجور قوانين مسئله به اين پيچيدگی را بشه حل کرد. حتی اگر مثلا طلاق به طور کلی ممنوع بشه باز خيانت و حرمسراها را نميشه متوقف کرد. توی پاراگراف بالا يک قسمت حاد مسئله را در نظر نگرفتم: تجارت سکس. قاچاق زن و تجارت سکس به حدی شديده که بعضی کشورها فقط برای اينکه يک سری دردسرها را کم کنن خيلی راحت باهاش کنار اومدن. مثلا توليد محصولات پورنوگرافيک غير قانونی نيست. البته لازم به ذکر نيست که بسیاری از دخترانی که توی اين فيلمها هستن قاچاق شدن! من چند برنامه مستند در مورد قاچاق دختران به کشورهای غرب اروپا٬ آمريکا و کانادا ديدم و فقط ميتونم بگم که اينقدر ابعاد قضيه فجيعه که به راحتی با قاچاق مواد مخدر قابل مقايسه است. در واقع نگاه دنيای کاپيتاليزم به مسئله پورنوگرافی نگاه اقتصاديه. پورنوگرافی يک تجارت ۵۷ بيليون دلاری در ساله که ۱۲ بيليونش در آمريکاست. (آمار). البته اين ۵۷ بيليون فقط محصولات پورن بود. تجارت سکس تجارت چند تريليون دلاريه. دقت کنين که با گسترش شديد پورن کار زن امروزی سختتر هم شده. زنی که به چشم کالا بهش نگاه ميشه و يکی از ملاکهای ارزشگذاريش زيبائیشه گاها بايد برای حفظ شريکش با زيباترينها رقابت کنه. موضوع اصلی را گم نکنم. بحث حقوق زنان بود. خيلی بیانصافيه اگه کسی بگه که دنيای امروز در کليت (نه لزوما در تمام جزئيات) به زن به چشم يک کالا داره نگاه نميکنه. دنيايی که وجود پورنوگرافی را ميپذيره ولی متلک سکسی به زن را ممنوع ميکنه دنيای صادقی نيست. دنيايی که از زيبايی جنسی زن برای تبليغ ماشين استفاده ميکنه ولی از تساوی حقوق زن و مرد حرف ميزنه دنيای صادقی نيست. دقت کنين که اين فضا را لزوما مردا نساختن. زنی که يک مرد شوهردار را تور ميکنه بخشی از اين معادلاته. اين يه بازاريه که مشتری توش هست ولی تا کالا نباشه معنی واقعی پيدا نميکنه و همونطور که گفتم اين نگرش مشتری کالا نتيجه يک گذشته چند ميليارد ساله ژنتيکه. حرف طولانی شد ترجيه ميدم قسمت روشن قضيه را توی پست بعد بنويسم! شايد بد نباشه توی اين چند روز فکر کنيم که آيا راه حلی برای اين مشکل هست. دقت کنين مشکلی که من دارم ازش حرف ميزنم با مثلا دادن حقوق اجتماعی مساوی به زن حل نميشه. مثلا دختر ايرانی حق نداشته بره تو خيابون فوتبال بازی کنه. آيا با دادن مثلا اين حق به دخترهامون مشکل بالا حل ميشه؟ جواب اين سوال را ميتونيم بريم توی اروپا بگيريم. جائی که همچنين محدوديتهايی روی دختر نبوده ولی نگرش به زن به چشم ماشين سکس در کليت وجود داره. نکته آخری که بايد بگم اينه که اهميت اين مسئله برای من از اين جهته که فکر ميکنم مشکلات ديگهای که زن باهاش دست به يقهاست ريشه در اين مشکل داره. خيلی از محدوديتهايی که مثلا روی زن هست به خاطر غيرتهايیيه که ناشی از همون نگرش خاص به زنه. مردی که خودش نگرش خاصی نسبت به زن داشته نميوتونه تحمل کنه که همين نگرش به دخترش اعمال بشه. برای همين دخترشا اسير ميکنه تو خونه. من با يک مثال واقعی ولی کمی بیادبانه حرفم را تموم ميکنم که بدونين اين مسئله تاحدود زيادی جهانيه. دو سه سال پيش دوست صربم داشت بچه دار ميشد. وقتی از سونوگرافی فهميد بچش دختره کمی پکر بود. وقتی من ازش پرسيدم حالا چرا پکری مهم سلامتيه بچهاست٬ يکی از دوستان کانادائی به شوخی گفت "وقتی پسر داری فقط بايد نگران يک ... باشی. ولی وقتی دختر داری بايد موظب تمام ...های دنيا باشی" راستش شوخی بیادبانه٬ خندهدار٬ ولی خيلی غمانگيزيه. فعلا سهشنبه ۱٦ اسفند ،۱۳۸٤ فرشته عدالت
اخبار چندی پيش تلويزيون يه برنامه داشت در مورد يک پدر کانادائی که دختر عقب افتادهاش را با دود اگزوز ماشين کشته بود. طفلک که بخاطر مشکلات حين زايمان عقب افتاده شده در سن ۱۱ سالگی از نظر ذهنی معادل يک بچه ۳ ماهه بوده و در درد مداوم جوری که مرتب تحت درمان ضد درد و مسکن بوده. پدر هم از سر ترحم دخترش را برده بود به صحرا و اگزور ماشين را وارد اتاقک سرنشين کرده بود و بچه را رها کرده بود تا بميره. اين قضايا مال چند سال پيشه. بعدش خود پدر رفته بود و خودشا به پليس معرفی کرده بود. دادگاه محلی کارش را قتل عمد تشخيص داده بود ولی براش تخفيف قائل شده بود و ۳ سال زندان براش در نظر گرفته بود. ولی دادستان کار را به دادگاه عالی کشونده بود و چون قانونی در کانادا هست که هيچ قتل عمدی نميتونه کمتر از ۱۰ سال زندان داشته باشه حکمش را به ۱۰ سال تغيير داده بودن. به نظرم خيلی حکم غيرعادلانهای ميومد. البته اخيرا بهش اين شانس را دادن که درخواست عفو کنه ولی خود متهم حاضر نيست درخواست عفو کنه چون ميگه از کاری که کرده پشيمون نيست. به نظر من احکام قضايی چهار جنبه ميتونن داشته باشن. يک جنبه تنبيه متهمه (و يا حتی انتقام از متهم). يک جنبه عبرت سايرين. يک جنبه دور کردن خطر متهم از جامعه و بلاخره يک جنبه بازسازی متهم. مثلا کسی که ماشين همسايه را خراب ميکنه ممکنه تنبيه پولی بشه (بازگرداندن خسارت و حتی بيشتر). يه نفر که آدم ميکشه را ممکنه بکشن که عبرت سايرين بشه. يا ممکنه زندانش کنن که خطرش را از جامعه دور کنن. يا يک دزد را ممکنه برای بازسازی ببرن زندان. در مورد اين پدر من هيچ کدوم از اين موارد را نميديدم. نه خطری برای جامعه داشت و نه کسی قرار بود عبرت بگيره و نه ميشد اين شخص را تنبيه کرد (مگه ۱۱ سال ضجر نکشيده بود)... مثلا ميخوان بازسازيش کنن که بچه عقبافتاده و در حال عذاب ديگهای اگه داشت اونا نکشه. نميدونم. گاهی بده که چشم فرشته عدالت کوره... خلاصه خيلی دلم بحالش سوخت. انسان بيگناهی که همه عمرش تلف شده. خيلی هم آدم صلحجوئی به نظر ميرسيد. يه آدم خجالتی و کم سر و صدا و منطقی. اخيرا درخواست بازگشايی پروندهاش را داده که اينبار عادلانه در موردش حکم بشه. ولی وکلا ميگفتن که نه اين درخواست پذيرفته ميشه و نه اگه درخواست پذيرفته بشه نتيجه عوض ميشه! اين را بذارين کنار يک متهم سيک که چندی پيش متهم بود به بمبگذاری در يک هواپيمای هندی که حدود ۱۵ سال پيش صدها نفر را کشت. در حاليکه دلايل بسيار محکمی بر عليه متهم بود آخرش دادگاه به اين دليل که دلايل صددرصد قانع کننده نبوده عفوش کرد. منظورم اينه که يکی ممکنه صدها نفر بيگناه را بکشه و آزاد باشه و يکی چنين تراژدیای داشته باشه. یکشنبه ۱٤ اسفند ،۱۳۸٤ جايگاه کتاب آسمانی
راستش يه جورائی به نظر خودم جای خوبی برای پايان بحث رسيده بودم ولی يه سری بحثهايی توی کامنتها شد که به نظرم رسيد شايد بد نباشه نظرم را روی يک موضوعی به تفصيل بگم و در واقع يک نتيجه گيری هم از بحث کرده باشم. همونطوری که از عنوان مشخصه ميخوام بگم که به نظر من جايگاه کتاب آسمانی در زندگی بايد کجا باشه. ما آدمها موجودات تنهايی هستيم. درسته که روشهايی برای ارتباط ساختيم (مثل حرف زدن) ولی فقط ميتونيم حسهای مشترکمون را در قالب کلمات به هم منتقل کنيم. اگر کسی غم را تجربه نکرده باشه هيچوقت نميفهمه که ديگران غمگينن يعنی چه. بذارين يه مثال ملموستر بزنم. يه بچه ۵ ساله نميفهمه عشق يعنی چه. يا هيچ راهی نيست که لذت جنسی را براش توضيح بديم چون تجربهای ازش نداره. بنابراين ارتباط ما محدود شده به تجربيات مشترکمون. موضوع حتی از اين هم يه کم بدتره. حتی کلمات مشترکی که داريم هم لزوما معنی يکسانی برای هممون نداره. وقتی من ميگم خوشحالم نميتونم مطمئن باشم که حس خوشحالی من و شما واقعا يک جوره. آيا واقعا همه ما رنگ برگ درختها را يک جور ميبينيم و يا همه ياد گرفتيم به اون رنگی که ميبينيم بگيم سبز. وقتی يک کتابی نوشته ميشه يا يک فيلمی ساخته ميشه خالق اثر داره سعی ميکنه ذهنيتش را به ما منتقل کنه و ما بسته به اينکه چقدر شبيه اون شخص فکر کنيم درکمون ميتونه به هدف خالق اثر نزديک يا دور باشه. اگه خيلی نويسنده هنر کنه ميتونه کتاب را جوری بنويسه که با مخاطبين مختلفی حرف بزنه. به نظر من کتاب آسمانی هم همينه. يعنی کتابيه که در سطوح مختلفی فهميده ميشه و برای مخاطبين مختلفی هم اومده. بخشهايی از اين کتاب ممکنه مستقيما برای کسانی باشه که در زمان اومدن کتاب آسمانی زندگی ميکردن. هيچکس نميتونه منکر اين بشه (حتی مصباح يزدی!) چون من مثالهايی از آيات دارم که واضحه برای مردم اون زمانه. ولی يک ادعايی در مورد کتابهای آسمانی (هم بايبل و هم قرآن) هست و اون اينکه قراره به درد همه انسانها در همه زمانها و مکانها بخوره. اول از همه دقت کنين اين نظر با اينکه بگيم تمام قرآن برای تمام زمانها و مکانهاست فرق داره. اون تئوری به نظر من با خود آيات قرآن نقض ميشه. وانگهی مگه ميشه قبول کرد که يک مجموعه از دستورالعملها وجود داره که در همه زمانها و مکانها بهترين راه سعادته. اين مثل اينه که بپذيريم يه داروئی هست که همه بيماریها را درمان ميکنه. يعنی کلا فرض عاقلانهای نيست. ولی اگه قراره فرض کنيم که بخشهايی از کتاب آسمانی برای زمان خودشه و بخشهايی برای تمام زمانها کی ميتونه اين تفکيک را انجام بده و بگه کدوم بخش مال کيه. جواب من عقله. من بنا به عقلم و شما بنا به عقلتون (با تعريفی که ازش کرديم و محدوديتهايی که براش در نظر گرفتيم) اين تصميم را ميگيريم. چجوری اين تشتت آرا را در جامعه پياده کنيم که مشکلات عملی پيش نياد. توی کامنتها گفتم که به نظر من دموکراسی بهترين راهه. هرچند دموکراسی هم لزوما يک راه حل ايدهال نيست. ولی فرای همه اين حرفها... اصولا کتاب آسمانی قرار بوده چه کاربردی داشته باشه. به نظر من کتاب آسمانی سه لايه داره. در هستهای ترين لايه مارا به تئوری خدا و کلا چيزهايی که راه حل ديگهای برای دونستنشون نداشتيم آشنا ميکنه. اين شايد چيزيه که دوستمون شکاک خيلی دنبالشه. چيزهايی ميتونيم در مورد کليت دنيا از کتب آسمانی بياموزيم که احتمالا هيچ راه ديگهای براش نداشتيم. در لايه بعد کتاب آسمانی اخلاقيات را تعريف ميکنه. اخلاقيات تا حدود خوبی مطلقند ولی باز هم تا يک حدی نسبی هستن. بنا براين اين لايه کتاب آسمانی کاربردش تقريبا جهانی و ابديه. البته محدوديت اين لايه در مرزهای نسبی شدن اخلاقه. ولی مثلا باور به اينکه تمام انسانها برابرن٬ باور به عدالت٬ فداکاری برای ديگران٬ محبت و احترام به حق و جان ديگران دروسی هستن که شايد بدون کتاب آسمانی هم بهشون ميرسيديم ولی کتاب آسمانی محکمترشون کردن و سرعت رشدشون را افزايش دادن. در سطحیترين لايه کتاب آسمانی يک سری دستورات فردی و اجتماعی ميده. اين لايه به نظر من در ارتباط مستقيم با زمان و مکانه و ناچاره که خودشو متناسب با زمان و مکان تنظيم کنه. همونقدر که واضحه که قانون روزه را نميشه در قطب اجرا کرد. همونقدر هم بايد واضح باشه که همه دستورات در همه زمانها قابل اجرا نيستن. نميخوام خيلی برم توی جزئيات ولی به نظر ميرسه که قوانين کتاب آسمانی به نحوی برای اصلاح و جهت دادن به هنجارهای اجتماعشون و حذف پارهای ناهنجارها بودن. مثلا احکام حج در اسلام بشدت شبيه مراسم حج کفار مکهاست با اندکی تغييرات. ميخوام اينا اضافه کنم که لايه احکام دين چون در ارتباط مستقيم با زندگی روزمره مردمه به شدت در معرض خطر تغيير هم هست. چندوقت پيش يه برنامه تلويزيونی در مورد مسلمانهای چين ميديدم. جالبترين چيزش برام اين بود که نمازشون را فارسی ميخوندن! با لحجه چينی البته ولی ميشد فهميد که فارسی دارن ميخونن. چون اسلام از طريق تجار ايرانی به چين رسيده٬ اين نشون ميده که يه زمونی تو ايران نماز فارسی خونده ميشده. در حالی که همه علمای دينی امروز ما معتقدن نماز بايد عربی خونده بشه. خوب اين نشون ميده که اين لايه از دين چقدر در زمان تغييرات ناخواسته کرده. بنابراين وفاداری بيش از حد به اين لايه ممکنه وفاداری به يک اشتباه باشه! نکته آخر که يه جوری تاييد حرفام از يه زاويه ديگه هست اينکه کتاب آسمانی تا حد بسيار زيادی در جزئيات لايه احکام سکوت اختيار کرده. البته نه همهجا ولی مثلا دقت کنين که اصلا نميگه نماز چيه يا ذکات چيه. اين خودش نشون ميده که اين جزئيات خيلی هم مهم نيستن. به قول يک دوست (که خيلی قبولش دارم!) مهم اينه که به يک نسخهای و يا يک برداشتی از دين پايبند باشی. يعنی پايبنديت را به خودت نشون بدی. مهم نيست اون نسخه در جزئيات چه مسيری را انتخاب کرده. مهم پايبند بودنه و اينکه در اخلاقيات گمراه نشی. مهم اينه که برای خودت تئوری منسجمی از دين داشته باشی. اکثر موارد گمراهی در دين که ميبينين ناشی از تعارض لايه پوستی با لايههای ديگهاست. کسی که به اسم دين ميره آدمهای بيگناه را ميکشه نفهميده که احترام به جان و حقوق ديگران والاتر از هر حکمی از دينه. چون اون در يک لايه بالاتره. و خلاصه از اين مثالها زياده. پنجشنبه ۱۱ اسفند ،۱۳۸٤ همه حقيقت را همگان دانند و همگان هنوز زاده نشدهاند (دکارت)
مثل هميشه ممنون از دوستان بخاطر همراهيشون. اين احتمالا آخرين قسمت از اين سلسله بحثها خواهد بود. حرف برای زدن خيلی زياده ولی دوست دارم بتونم روی موضوعهای متنوع مطلب بنويسم. اين بحثها کمکم کرد که ذهن خودم را مرتب کنم. يه زمونی عادت داشتم که افکار پراکندهام را بنويسم و کم کم بهشون شکل بدم ولی مدتها بود که دست به قلم و کاغذ نزده بودم. اين وبلاگ نويسی يکساله دوباره کمکم کرد که ذهنيتم (که در سالهای اخير تغييرات بسيار زيادی کرده بود و کلا پخش و پلا شده بود) را مرتب کنم. از اون بالاتر اينکه يک سری دوست خوب پيدا کنم که به اسم و قيافه نمیشناسمشون ولی برام خيلی عزيزن. متاسفانه يکی دو دوست خوب را هم از دست دادم که فکر کنم تقصير خودم هم بود ولی در نهايت از اينکه شروع کردم به نوشتن راضيم. به هر صورت اگر کسی را تو اين مدت رنجوندم متاسفم. اما بعد... در نيمه اول قرن بيستم اتفاقات خيلی مهمی توی دنيای فيزيک افتاد. اتفاقاتی که فلسفه و نگرش ما را به جهان و مفهوم حقيقت کلا دگرگون کرد. اولين اين اتفاقات نظريه نسبيت خاص اينشتين بود. نظريه عجيبی که با دريافتهای بديهی ما از دنيا نميخوند. بنا بر نسبيت خاص فاصله دو نقطه در فضا يک عدد ثابت نيست بلکه ربط داره به اينکه ناظری که اين فاصله را اندازه ميگيره با چه سرعتی حرکت ميکنه. فاصله زمانی دو اتفاق هم همينطور. بنابراين فاصله بين تولد و مرگ يک انسان ممکنه از نظر خودش ۷۰ سال و از نظر کسی که با سرعت خيلی زياد داره حرکت ميکنه ۱۰ سال باشه. کلا تمام اندازه گيریهای فيزيکی نسبی شدن. پس حقيقت چی ميشه. آخرش فاصله زمانی اين تولد و مرگ چند ساله. اينشتين گفت اين بستگی داره کی داره اندازه ميگيره! يک حقيقت محض وجود نداره. با اين وجود اينشتين معتقد بود که از ديد يک ناظر خاص همه فرمولهای فيزيک منطقی ميشن و همه اندازهگيریها با هم جور در ميان و به قولی consistent ميشن. ولی چيزی نگذشت که هايزنبرگ نظريه عدم قطعيت را داد. نظريهای که ميگفت حتی يک اندازه گير هم نميتونه همه چيز را با قطعيت کامل اندازه بگيره. نتايج عدم قطعيت هايزنبرگ اونقدر مفهوم حقيقت را زيرو رو ميکرد که اينشتين تا پايان عمرش حاضر نشد بپذيره که عدم قطعيت نظريه درستيه. وقتی در آينده آزمايشها نشون دادن که نظريه عدم قطعيت درسته ديگه کسی نميتونست منکرش بشه. برای اينکه بدونين چقدر عدم قطعيت ميتونه نتايج احمقانهای بده فرض کنين يک کاسه دارين و توش يک توپ کوچولو. اگر اندازه توپ و کاسه خيلی کوچيک باشه هيچ راهی نيست که بگيم توپ توی کاسه است يا بيرونشه. اين يک مشکل اندازه گيری نيست. يعنی حتی اگر وسائل اندازه گيری را بينهايت دقيق کنيم مشکل حل نميشه. دست آخر اينه که توپ گاهی در کاسه است و گاهی نيست. ميتونيم اندازه بگيريم و بگيم توپ به اين احتمال توی کاسه هست يا نيست. مثلا بگيم که ۳۰درصد اوقات توی کاسه است و ۷۰ درصد اوقات نيست. ولی حتی در يک لحظه خاص نميشه بگيم کجاست. هيچکس نميتونه بگه. هيچ دانشی. حتی دانش مطلق! از اون بدتر اصلا نميشه از <يک لحظه خاص> حرف زد چون مفهوم تعريف نشدهايه. تا قبل از نظريه هايزنبرگ٬ تفکر لاپلاسی بر دنيا حاکم بود. لاپلاس ميگفت اگر شرايط فعلی دنيا را در دست داشته باشيم (مکان و سرعت تمام ذرات دنيای فيزيکی را) و يک وسيله محاسباتی (يک کامپيوتر) با قدرت محاسباتی بسيار بالا ميتونيم مکان و سرعت تمام ذرات دنيا را در هر لحظهای در آينده حساب کنيم. لاپلاس يک دنيايی را متصور ميشد که آيندهاش قابل محاسبه بود. يک دنيای صددرصد جبری. از نظر لاپلاس دنيا يک معادله ديفرانسيل بزرگ بود که اگه شرايط اوليهاش را داشتيم ميشد حلش کنيم. ولی هايزنبرگ گفت اصولا هيچ دانشی نميتونه مکان و سرعت يک ذره را به طور دقيق تعيين کنه چه برسه به همه ذرات. يعنی شرايط فعلی دنيا قابل اندازه گيری نيست. از اون مهمتر حتی اگه هم قابل اندازه گيری بود٬ اين اطلاعات برای محاسبه شرايط آينده کافی نيست: حتی يک ميکرو ثانيه بعد و حتی اگر دنيا خيلی کوچيک باشه و فقط متشکل از يک ذره باشه! در نهايت همه چيز تصادفيه... واکنش اينشتين به اين نتيجه اين بود که <خدا در اداره دنيا تاس نميريزه>. ولی علم امروز ديگه کلا تفکر لاپلاسی را گذاشته کنار و تفکر هايزنبرگی داره. کامپيوترهايی که تا چندسال ديگه به بازار ميان مدارات داخليشون در واقع براساس معادلات هايزنبرگ طراحی شدن! همون نانو تکنولوژی که ازش زياد شنيدين. اگر کوانتوم کامپيوترها يک روزی ساخته بشن (که کلا مبنای لاجيکشون براساس نظريه عدم قطعيته) قدرت محاسباتی کامپوترها چند دههزار برابر ميشه. اما ارتباط اين قضايا با بحث ما. ما در دنيايی زندگی ميکنيم که فاصله دو نقطهاش و معادلات هندسيش بستگی داره به اينکه چه کسی داره اندازه گيری ميکنه. خيلی ساده لوحيه اگر فکر کنيم مفاهيم فراماده چنين دنيايی مطلق هستن. از اون احمقانه تر اينه که فکر کنيم که ما تونستيم اين مفاهيم را درک کنيم و در واقع حقيقت نزد ماست. ما ناچاريم تکثر نظرات را به رسميت بشناسيم. ما هيچ ابزاری نداريم که ما را قطعا متقاعد کنه که نظرمون درسته. ما هيچ راهی نداريم که ثابت کنيم توپ توی کاسهاست يا بيرون! به طور مشابه (و حتی بدتر) ما هيچ راهی نداريم که مطمئن باشيم درکمون از خالق و دين و مسائلی از اين شبيه درسته. و وقتی اين ابزار در دست نيست عقل حکم ميکنه که نظر ديگران را رد نکنيم و اين فرض را هميشه در نظر داشته باشيم که شايد ما داريم اشتباه ميکنيم. من ميخوام همين نتيجه را از يک منظر ديگه هم بگيرم. اينبار بيايين اين معادلات فيزيکی و غيره و غيره را کلا فراموش کنين. فرض کنين يک کتابی را قراره بخونيم. مثلا شاهزاده کوچولو. آيا برداشت من از اين کتاب با برداشت شما يکيه؟ آيا برداشت من از اين کتاب با آنچه توی ذهن نويسنده بوده يکيه؟...فکر کنم جواب واضح باشه.... آخرش خيام يک عارف بود يا يک شکاک؟! متن دين نه تنها از اين قاعده مستثنی نيست بلکه بيشتر در معرض همچين مشکليه. وقتی ميگم متن دين منظورم کتاب آسمانی٬ احاديث٬ تفاسير٬ تاريخ و کلا مجموعه بزرگيه که انسان امروز در دست داره تا ازش به يک درک از دنياش برسه. از اين متن ممکنه يک شخص مومنی برداشت کنه که بايد هرروز صبح قبل از طلوع آفتاب بيدارشه دو رکعت نماز بخونه و ممکنه يک مومن ديگه به اين نتيجه برسه که اصلا نماز لازم نيست و فقط بايد به ياد خدا بود (کما اينکه صوفيان اين برداشت را داشتن). نکته من اينه که جدای از اين جزئيات و اين اختلافات بايد در يک چيز توافق کرد و اون به رسميت شناختن همديگه است. به رسميت شناختن با تحمل فرق داره. به رسميت شناختن يعنی پذيرفتن اينکه يک حقيقت مطلق وجود نداره و تمام اين نظرات به نحوی درستن. ولی تک تک اين نظرات اگر جزمی بشن غلطن. فاصله تولد و زندگی توی مثال قبليمون ۷۰ سال بود و ۱۰ سال هم بود. يعنی هردو اندازه گيری به نحوی درست بود ولی اگر هرکدوم از اين اندازه گيرها معتقد بود که فقط اندازه گيری خودش درسته اين يک نظر اشتباه بود! اصولا در بسياری موارد يک حقيقت وجود نداره که انتظار داشته باشيم کسی ازش يک درک کامل داشته باشه. آيا اين تکثر منجر به هرج و مرج ميشه؟ بله ولی اگر همديگه را به رسميت بشناسيم وضع خيلی بهتر ميشه. آيا اديان تکثر را پذيرفتن. به نظر من آره. به نظر بعضی از دوستان نه. ولی اين اختلاف هم خودش مشمول قانون تکثر ميشه!! يعنی اين اختلاف را بايد با يک ديد پلوراليستی نگاه کنيم و اندازه بگيريم. من برای خودم به يک درک از دنيا و دين رسيدم و يک راه انتخاب کردم. شما هم برای خودتون. بيشتر از اينکه اين نتيجه چی باشه اين مهمه که در راهی که عقلا بهش رسيديم پايمردی داشته باشيم و سر خودمون شيره نماليم. دوشنبه ۸ اسفند ،۱۳۸٤ عقل ناقص در بدن سالم
اخبار
===== ۱. خوش خبری! بلاخره اين دکترها يه چيزی پيدا کردن که هم خوشمزه باشه و هم برای سلامتی خوب باشه. قبل از اينکه دکترها بفهمن که نتايجشون اشتباه بوده تا ميتونين کاکائو بخورين. شکلاتهای خوشمزه! (منبع) ============= در اواخر دهه پنجاه میلادی یک کمپانی داروسازی دارویی به نام تالیدماید برای کنترل ویار (و تهوع صبحگاهی) خانوم های باردار وارد بازار کرد. طبق معمول داروهایی که برای خانوم های باردار قابل تجویز هستن این دارو هم اول تحت مطالعات بسیار طولانی و دقیقی قرار گرفته بود. با این وجود در سال ۱۹۶۰ این دارو به سرعت از بازار جمع شد. در طول همین مدت کم ۱۵۰۰۰ جنین در اثر این دارو صدمات غیر قابل جبران خوردن. ۸۰۰۰ از این جنین ها به یک سالگی نرسیدن و بقیه معلول شدن (ویکیپیدیا). اکثر کشورهایی که این دارو را وارد بازار کرده بودن هنوز هم ارگانیزیشن هایی برای کمک قربانیان این دارو دارن.
نمونه اشتباهات بشری بسیار زیاده. اشتباهاتی که گاها جبران ناپذیرن. ما موجوداتی هستیم که در یک دنیای سراسر ناشناخته رها شدیم و قدم به قدم سعی کردیم دنیامون و قوانینش را بفهمیم و به نفع خودمون ازش استفاده کنیم. در این راه اشتباهات فاحشی هم کردیم ولی آیا راه دیگه ای جز سعی و خطا هم داشتیم؟ خطا بخش غیرقابل تفکیک ما بوده و هست. خطاهایی که ممکنه هزینه های هنگفتی برامون به بار بیاره. با این وجود و علیرغم خطاپذیر بودن داریم راه را خورد خورد پیش میریم. امروز ما بیشتر از هر زمان دیگه ای دنیامون را میشناسیم و چشم انداز آینده هم روشنه. ابزاری که به ما داده شده (اگرچه خطاپذیر) به اندازه کافی خوبن. بنابراین نقص عقل بشری کاربرد عقل را به هیچ وجه نفی نمیکنه. قبل از اینکه بیشتر در مورد عقل بگم به طور خیلی خلاصه مدلی را که تا این لحظه به کمک دوستان ساختیم مرور میکنم ما دنیایی را تصور کردیم که از عدم شروع شد و در حرکت به سمت پیوستن به خالقشه. تمام قوانین این دنیا دست اندر کارن که این حرکت به سمت تکامل (کمال مطلق=خدا) اتفاق بیوفته. قوانین قیزیکی دنیا را آماده بوجود اومدن حیات کردن و منجر به موجودی مثل انسان (و خدا میدونه چقدر موجودات دیگه در سیارات دیگه) شدن و (احتمالا) قوانین متافیزیکی روح های ما را آماده تکامل و تا حدودی متکامل کردن. این نیروی شتاب دهنده دنیا به سمت تکامل اونقدر قویه که تونسته از یک حیات بیجان دنیایی به این زیبایی بسازه. گفتیم که همه اینها نمیتونه یک مسیری باشه که دست آخر خراب میشه و به هیچ نمیرسه و یا مثلا به یک زندان آتشین ختم میشه. این دنیا را عبث میکنه. دنیا باید یک هدفی داشته باشه (برسر این هدف البته به نتیجه ای نرسیدیم). بر اساس مشاهدات دنیاییمون میتونیم تقریبا مطمئن باشیم که راه سعادت بشر شاهراه عظیمیه که یک انسان متوسط با یک تلاش متوسط بهش میرسه. با این حال ظرفیت تکامل موجودات متفاوت در این دنیا فرق داره (مثلا انسان و سوسک). و از اون هم بالاتر ظرفیت تکامل انسان های مختلف هم در این دنیا فرق داره.... آیا این مدل با باورهای مذهبی هم میخونه. به نظر من بله. هرچند ممکنه شما با من روی این موضوع موافق نباشین. و اما قبل از اینکه نقش عقل را بگم باید در مورد خود عقل حرف بزنم. یک اشتباه مرسوم در تعریف عقل اینه که خیلی اونا با منطق اشتباه میکنن. این اشتباه منجر به نتیجه گیری های به شدت اشتباه و گاها خطرناکی میشه. منطق یک روش عقلیه و نه خود عقل. منطق (همون چیزایی که تو ریاضیات جدید میخوندیم) عمگرهای ریاضی بدون خطایی هستن که همه بشریت سرش توافق داره. همه میدونن که نقیض یک گزاره درست غلطه یا عطف گزاره غلط و گزاره درست منجر به یک گزاره غلط میشه. ولی عقل جمع فرضیات ذهنی و عمگرهای منطقیه. فرضیاتی که ممکنه اشتباه باشه. سالیان سال انسان ها فکر میکردن که زمین صافه و کائنات دورش میچرخن. اینها بدیهیات زمان بودن و تشکیل عقل ناقص بشری را داده بودن. امروز هم ما یک سری چیزهایی را به صورت عقلی بهش اعتقاد داریم که ممکنه اشتباه باشن. حتی در بدیهیات. مثلا اینکه دموکراسی خوبه. شاید صدسال دیگه به این نتیجه رسیدم که اشتباه میکردیم (شاید). دو گروه هستند که در تعریف عقل اشتباه میکنن و نتایج اشتباه میگیرن. یک عده کسایی که معتقدن چون عقل ما ناقصه خدا باید راه و چاه را بهمون نشون بده و فعلا باید چشم بسته همون راهی را که خدا بهمون گفته بریم تا عقلمون رشد کنه و بفهمیم که چرا این راه درست بود. این افراد معتقدن که عقل ناب صحت دستورات الهی را نشون خواهد داد. این تفکر میتونه منجر به تکرار قرون وسطی بشه. دورانی که حتی نتایج علم هم باید با کتاب آسمانی تطابق داده میشد. بر اساس گفته این افراد ما باید اول از سر عقل ایمان بیاریم و وقتی ایمان آوردیم که مثلا انجیل کتاب حقه دیگه چشم بسته اطاعت میکنیم. گروه دوم کسایی هستن که برای همه چیز استدلال عقلی میخوان و کلا به هرچیزی که با عقلشون نخونه بی اعتقادن و کلا نقص عقل را در نظر نمیگیرن. راهی که این میان وجود داره اینه که نقص عقل نه فقط قبول میکنیم بلکه اونا به رسمیت هم بشماریم یعنی با همون عقل ناقص در پی راه باشیم. به نظر من کار دیگه ای نمیشه کرد. حرف طولانی شد ولی نتیجه ای که میخواستم بگیرم این بود که تنها ابزار ما برای رفتن راه٬ عقل ناقصمونه. ولی یادمون نره که عقل مولفه های زیادی داره. عقل یک حقیقت ناب مستقل از محیط نیست. عقل متاثر از تجربیات هست. عقل متاثر از خوانده ها و شنیده ها هست. عقل متاثر از احساسات هست. عقل متاثر از کتب آسمانی هم هست. این مخلوط درهم برهم و خطاپذیر تنها راه ما به سمت سعادته. و نکته آخر اینکه عقل من و عقل شما دو مجموعه یکسان نیست. آیا این نگاه با باورهای دینی میخونه؟ بازم به نظر من بله. ولی این بحث ها که جزئیات قضیه است را میتونیم توی کامنت دونی دنبال کنیم. فعلا. [ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ] |
خانه آرشيو پست الكترونيك پرشينبلاگ |
