همه حقيقت را همگان دانند و همگان هنوز زاده نشده‌اند (دکارت)

مثل هميشه ممنون از دوستان بخاطر همراهيشون. اين احتمالا آخرين قسمت از اين سلسله بحث‌ها خواهد بود. حرف برای زدن خيلی زياده ولی دوست دارم بتونم روی موضوع‌های متنوع مطلب بنويسم. اين بحث‌ها کمکم کرد که ذهن خودم را مرتب کنم. يه زمونی عادت داشتم که افکار پراکنده‌ام را بنويسم و کم کم بهشون شکل بدم ولی مدت‌ها بود که دست به قلم و کاغذ نزده بودم. اين وبلاگ نويسی يکساله دوباره کمکم کرد که ذهنيتم (که در سالهای اخير تغييرات بسيار زيادی کرده بود و کلا پخش و پلا شده بود) را مرتب کنم. از اون بالاتر اينکه يک سری دوست خوب پيدا کنم که به اسم و قيافه نمی‌شناسمشون ولی برام خيلی عزيزن. متاسفانه يکی دو دوست خوب را هم از دست دادم که فکر کنم تقصير خودم هم بود ولی در نهايت از اينکه شروع کردم به نوشتن راضيم. به هر صورت اگر کسی را تو اين مدت رنجوندم متاسفم.

اما بعد...

در نيمه اول قرن بيستم اتفاقات خيلی مهمی توی دنيای فيزيک افتاد. اتفاقاتی که فلسفه و نگرش ما را به جهان و مفهوم حقيقت کلا دگرگون کرد. اولين اين اتفاقات نظريه نسبيت خاص اينشتين بود. نظريه عجيبی که با دريافت‌های بديهی ما از دنيا نميخوند. بنا بر نسبيت خاص فاصله دو نقطه در فضا يک عدد ثابت نيست بلکه ربط داره به اينکه ناظری که اين فاصله را اندازه ميگيره با چه سرعتی حرکت ميکنه. فاصله زمانی دو اتفاق هم همينطور. بنابراين فاصله بين تولد و مرگ يک انسان ممکنه از نظر خودش ۷۰ سال و از نظر کسی که با سرعت خيلی زياد داره حرکت ميکنه ۱۰ سال باشه. کلا تمام اندازه گيری‌های فيزيکی نسبی شدن. پس حقيقت چی ميشه. آخرش فاصله زمانی اين تولد و مرگ چند ساله. اينشتين گفت اين بستگی داره کی داره اندازه ميگيره! يک حقيقت محض وجود نداره.

با اين وجود اينشتين معتقد بود که از ديد يک ناظر خاص همه فرمول‌های فيزيک منطقی ميشن و همه اندازه‌گيری‌ها با هم جور در ميان و به قولی consistent ميشن. ولی چيزی نگذشت که هايزنبرگ نظريه عدم قطعيت را داد. نظريه‌ای که ميگفت حتی يک اندازه گير هم نميتونه همه چيز را با قطعيت کامل اندازه بگيره. نتايج عدم قطعيت هايزنبرگ اونقدر مفهوم حقيقت را زيرو رو ميکرد که اينشتين تا پايان عمرش حاضر نشد بپذيره که عدم قطعيت نظريه درستيه. وقتی در آينده آزمايشها نشون دادن که نظريه عدم قطعيت درسته ديگه کسی نميتونست منکرش بشه. برای اينکه بدونين چقدر عدم قطعيت ميتونه نتايج احمقانه‌ای بده فرض کنين يک کاسه دارين و توش يک توپ کوچولو. اگر اندازه توپ و کاسه خيلی کوچيک باشه هيچ راهی نيست که بگيم توپ توی کاسه است يا بيرونشه. اين يک مشکل اندازه گيری نيست. يعنی حتی اگر وسائل اندازه گيری را بينهايت دقيق کنيم مشکل حل نميشه. دست آخر اينه که توپ گاهی در کاسه است و گاهی نيست. ميتونيم اندازه بگيريم و بگيم توپ به اين احتمال توی کاسه هست يا نيست. مثلا بگيم که ۳۰درصد اوقات توی کاسه است و ۷۰ درصد اوقات نيست. ولی حتی در يک لحظه خاص نميشه بگيم کجاست. هيچکس نميتونه بگه. هيچ دانشی. حتی دانش مطلق! از اون بدتر  اصلا نميشه از <يک لحظه خاص> حرف زد چون مفهوم تعريف نشده‌ايه.

تا قبل از نظريه هايزنبرگ٬ تفکر لاپلاسی بر دنيا حاکم بود. لاپلاس ميگفت اگر شرايط فعلی دنيا را در دست داشته باشيم (مکان و سرعت تمام ذرات دنيای فيزيکی را) و يک وسيله محاسباتی (يک کامپيوتر) با قدرت محاسباتی بسيار بالا ميتونيم مکان و سرعت تمام ذرات دنيا را در هر لحظه‌ای در آينده حساب کنيم. لاپلاس يک دنيايی را متصور ميشد که آينده‌اش قابل محاسبه بود. يک دنيای صددرصد جبری. از نظر لاپلاس دنيا يک معادله ديفرانسيل بزرگ بود که اگه شرايط اوليه‌اش را داشتيم ميشد حلش کنيم.  ولی هايزنبرگ گفت اصولا هيچ دانشی نميتونه مکان و سرعت يک ذره را به طور دقيق تعيين کنه چه برسه به همه ذرات. يعنی شرايط فعلی دنيا قابل اندازه گيری نيست. از اون مهمتر حتی اگه هم قابل اندازه گيری بود٬ اين اطلاعات برای محاسبه شرايط آينده کافی نيست: حتی يک ميکرو ثانيه بعد و حتی اگر دنيا خيلی کوچيک باشه و فقط متشکل از يک ذره باشه! در نهايت همه چيز تصادفيه... واکنش اينشتين به اين نتيجه اين بود که <خدا در اداره دنيا تاس نميريزه>. ولی علم امروز ديگه کلا تفکر لاپلاسی را گذاشته کنار و تفکر هايزنبرگی داره. کامپيوترهايی که تا چندسال ديگه به بازار ميان مدارات داخليشون در واقع براساس معادلات هايزنبرگ طراحی شدن! همون نانو تکنولوژی که ازش زياد شنيدين. اگر کوانتوم کامپيوترها يک روزی ساخته بشن (که کلا مبنای لاجيکشون براساس نظريه عدم قطعيته) قدرت محاسباتی کامپوترها چند ده‌هزار برابر ميشه.

اما ارتباط اين قضايا با بحث ما. ما در دنيايی زندگی ميکنيم که فاصله دو نقطه‌اش و معادلات هندسيش بستگی داره به اينکه چه کسی داره اندازه گيری ميکنه. خيلی ساده لوحيه اگر فکر کنيم مفاهيم فراماده چنين دنيايی مطلق هستن. از اون احمقانه تر اينه که فکر کنيم که ما تونستيم اين مفاهيم را درک کنيم و در واقع حقيقت نزد ماست. ما ناچاريم تکثر نظرات را به رسميت بشناسيم. ما هيچ ابزاری نداريم که ما را قطعا متقاعد کنه که نظرمون درسته. ما هيچ راهی نداريم که ثابت کنيم توپ توی کاسه‌است يا بيرون! به طور مشابه (و حتی بدتر) ما هيچ راهی نداريم که مطمئن باشيم درکمون از خالق و دين و مسائلی از اين شبيه درسته. و وقتی اين ابزار در دست نيست عقل حکم ميکنه که نظر ديگران را رد نکنيم و اين فرض را هميشه در نظر داشته باشيم که شايد ما داريم اشتباه ميکنيم.

من ميخوام همين نتيجه را از يک منظر ديگه هم بگيرم. اينبار بيايين اين معادلات فيزيکی و غيره و غيره را کلا فراموش کنين. فرض کنين يک کتابی را قراره بخونيم. مثلا شاهزاده کوچولو. آيا برداشت من از اين کتاب با برداشت شما يکيه؟ آيا برداشت من از اين کتاب با آنچه توی ذهن نويسنده بوده يکيه؟...فکر کنم جواب واضح باشه.... آخرش خيام يک عارف بود يا يک شکاک؟!

متن دين نه تنها از اين قاعده مستثنی نيست بلکه بيشتر در معرض همچين مشکليه. وقتی ميگم متن دين منظورم کتاب آسمانی٬ احاديث٬ تفاسير٬ تاريخ و کلا مجموعه‌ بزرگيه که انسان امروز در دست داره تا ازش به يک درک از دنياش برسه. از اين متن ممکنه يک شخص مومنی برداشت کنه که بايد هرروز صبح قبل از طلوع آفتاب بيدارشه دو رکعت نماز بخونه و ممکنه يک مومن ديگه به اين نتيجه برسه که اصلا نماز لازم نيست و فقط بايد به ياد خدا بود (کما اينکه صوفيان اين برداشت را داشتن). نکته من اينه که جدای از اين جزئيات و اين اختلافات بايد در يک چيز توافق کرد و اون به رسميت شناختن همديگه است. به رسميت شناختن با تحمل فرق داره. به رسميت شناختن يعنی پذيرفتن اينکه يک حقيقت مطلق وجود نداره و تمام اين نظرات به نحوی درستن. ولی تک تک اين نظرات اگر جزمی بشن غلطن. فاصله تولد و زندگی توی مثال قبليمون ۷۰ سال بود و ۱۰ سال هم بود. يعنی هردو اندازه گيری به نحوی درست بود ولی اگر هرکدوم از اين اندازه گيرها معتقد بود که فقط اندازه گيری خودش درسته اين يک نظر اشتباه بود! اصولا در بسياری موارد يک حقيقت وجود نداره که انتظار داشته باشيم کسی ازش يک درک کامل داشته باشه.

آيا اين تکثر منجر به هرج و مرج ميشه؟ بله ولی اگر همديگه را به رسميت بشناسيم وضع خيلی بهتر ميشه. آيا اديان تکثر را پذيرفتن. به نظر من آره. به نظر بعضی از دوستان نه. ولی اين اختلاف هم خودش مشمول قانون تکثر ميشه!! يعنی اين اختلاف را بايد با يک ديد پلوراليستی نگاه کنيم و اندازه بگيريم.

من برای خودم به يک درک از دنيا و دين رسيدم و يک راه انتخاب کردم. شما هم برای خودتون. بيشتر از اينکه اين نتيجه چی باشه اين مهمه که در راهی که عقلا بهش رسيديم پايمردی داشته باشيم و سر خودمون شيره نماليم.

/ 53 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
حميد

حقيقت جويي ايجاد مي كنه كه براي يافتن همان ذره اي از حقيقت تمام جنبه هاي يك ديدگاه را بررسي كنيم و از راه استقراء به يك قياس برسيم، و آنوقت نتيجه گيري كنيم. مثل يك عالم و محقق كه با پيش زمينه تحقيق نمي كنه؟ نمي گه كه حتما اين ماده در درمان اين بيماري موثره، بلكه مي گه اين ماده در برخي موارد در درمان اين بيماري موثر بوده، حالا آيا بايد نتيجه گرفت كه در تمام موارد تاثير مثبت داره؟‌اين نيازمند بررسي تمام موارد يا حداقل تعدادي قابل قبول از موارد است، اما بازهم نمي توان به قطعيت آن را تاييد كرد، چيزي كه پوپر مي گه . همينه. يعني تا مورد نقضي در رد يك نظريه پيدا نشده، بايد آن را پذيرفت.

حميد

يك اشتباه ديگه اي كه خيلي ها (مثل بنده) در فرايند شناخت مرتكب مي شوند اين است كه براساس ميل و علاقه كار مي كنند، يعني من نوعي نگاه مي كنم ببينم آيا نكاتي كه درمورد فلان مكتب مي گويند به ميل من خوش مي آيد يا نه؟ براي همين نحوه رويارويي و درگيري نخستين با هر رويكردي (بخصوص براي بچه ها و يا پرسشگران) خيلي مهمه. اگر در قران در مورد بهشت و خوش اخلاقي و ...(چيزهاي خوبي كه بينديش عزيز بدان ها اشاره كرده) سخن رفته، در مقابل از جهنم و .. (سخناني كه ولنتاين و گيوتين و شكاك .. هم گفته اند) سخن گفته شده، آيا اين ها نشانه تناقض هستند؟ يا نشانه جامعيت؟

حميد

خيلي زياد شد ببخشيد! اما از بينديش عزيز اين پرسش را داشتم كه مفهوم حقيقت مشترك را چگونه توضيح مي دهي؟ چون اگر به نظريه تكثر حقيقت باور داشته باشيم، بالاخره براي اداره و راهبري جامعه بايد بر يك مبناي مشتركي اعتقاد داشت، به نظر تو اون چيه؟

ولنتاین

فقط دو تا نکته رو بگم: کتاب اسمانی یه دین رو نباید با اروپای 1500 سال پیش مقایسه کرد! مساله این نیست که یه ایه رو چوب کنیم بیندیش جان. مساله اینه که ادم از پروردگارش توقع نداره با زن مثل یه بچه رفتار کنه! چرا نگفت اگه مرد خیانت کرد؟ چرا نگفت اگه هر کدوم از طرفین خیانت کردن زندانیشون کنن؟؟ اون وقت می تونستیم به مدل تنبیه کردنش ایراد بگیریم. اما الان همه کاسه کوزه ها سر زن شکسته شده که باید تمکین کنه اطاعت کنه خیانت نکنه... دوم اینکه من گفتم مبلغ های ادیان دیگه نه پیروانش! می دونی بیندیش به هر حال این کتاب قرار بود در طول تاریخ بمونه و خداوند می دونست که همه زنان همه دوران ها مثل زنان عرب بادیه نشین نیستن! اونم واسه دینی که ادعا کرده اخرینه

سُبُل

سلام. با اينکه چند روزی نبودم ولی الان که برگشتم همه مطالب را خوندم. مثل هميشه ممنون. البته حيفه اين بحث به اين زودی تموم بشه. مثلا آيا معياری برای سنجش درستی تصميمات عقليمون وجود داره؟

بیندیش

حميد جان ممنون از همراهيت. راستش اگه سوالت را درست فهميده باشم اينه که اين اختلاف آرا را چجوری در يک جامعه جمع کنيم و چجوری قوانينی وضع کنيم که همه بهش پايبند باشن. به نظر من راهش دموکراسيه. هرچند دموکراسی هم خطرات خودش را داره. مثلا دموکراسی در زمان گاليله ميتونست به صاف بودن زمين و محکوميت گاليله رای بده. خلاصه اينکه عليرغم اختلاف آرا همه بايد به قانون پايبند باشن‌‌ (حتی اگه مخالف نظرشون بود) و همه بايد تلاششون برای وضع قانون‌های متناسب با باورشون را از راه‌های دموکراتيک پيش ببرن. ولی لزومی نداره همه به يک حقيقت مشترک فکری رسيده باشن.

بیندیش

ولنتاين عزيز هرکتابی رو به يک عالمه مخاطب نوشته ميشه. بخشهای زيادی از قرآن مخاطبينش مردم اون دوره هستن. مردمی که همونطور که گفتم ممکن بود بخاطر عدم تمکين زنشون را بکشن. حالا شما انصافا فکر ميکنی اصلا ميشد در يک چنين جامعه‌ای تساوی حقوق زن و مرد در يک مدت کوتاه برقرار بشه. فکر میکنی همین الانه در غرب این عدالت واقعا برقراره. بله وضعشون از نظر قانونی بهتر از ایرانه ولی فکر میکنی زن آزاری و غیره و غیره نیست و زنهایی نیستن که سکوت میکنن و تحمل. اين وظيفه ما بوده و هست که جهت حرکت رسول را در ۱۴۰۰ سال پیش ببينيم و اونا کامل کنيم. به نظر من ميزان پيشرفت وضعيت زنان توی زمان رسول يک معجزست. در ۱۳ سال... نصف تاريخ انقلاب ما!

بیندیش

ادامه برای ولنتاين. همونطوری که به شکاک هم گفتم نميشد کتابی نوشت که همه مردم در همه زمانها و مکانها ازش يه برداشت کنن. ولی ميشد يک کتاب پند و اندرز نوشت که به درد همه بخوره. اين کتاب بنابراين منبع قوانين اجتماعی نميتونه باشه. هرچند ميتونه دروس اخلاقی‌ای به ما بده که ازش در وضع قوانين اجتماعيمون کمک بگيريم. بنابراين حکم مستقيم از قرآن در آوردن اشتباهه. درست مثل اينه که دارويی را که دکتری برای يک شخص ديگه نوشته شما هم استفاده کنی. قرآن داروی زمان خودش بود. هرچند لايه اخلاقياتش و لايه تئوری دينش برای ابديته. خدا هم پيامی بيشتر از اين برای بشريت نداشته. خدا دکتری نبود که بخواد يک يک ما را داروی هدايت تجويز کنه (به هر دليل). ولی اين قرآن تونسته تو ۱۳ سال يک جامعه را اينقدر پيشرفت بده.

آرش

سبل عزيز در مورد عقل و تصميمات عقلانی جمعی برای اداره جامعه، اين تصميمات که برای «هميشه» نيست. قوانين و مقررات وقتی در عمل جوابگو نباشند اصلاح يا تغيير می کنند. در دنيای امروز برای هر چيز شاخص هايی indicator, metric... را برای اندازه گيري در نظر و پيشرفت اهداف و برنامه ها را با آن ها اندازه گيری، سنجش، و تحليل می کنند. حتی در مورد عبادات اگر به آرامش peace فردی و مهر به مردم (خلائق) و خدمت به آن ها نيجامد، بايد در آن تجديد نظر کرد. بطور کلی می توان عمل خير را معيار درست بودن حرف دانست. حالا اين خيلی کلی است و نمی حواهم بحث پراگماتيسم پيش بيايد. ولی در پژوهشی که در قرآن داشتم متوجه شدم که خدا هم خودش اهل عمل است تا تئوری! تا جايی که با کافران در اين سطح در می افتد که می گويد اگر راست می گوييد شما هم چيزی بيافرينيد. اين جاست که «کلمات» خدا با آفرينش ظهور پيدا می کنند. و ما دائم در حال کشف لايه های فشرده تر و حقيقی تر کلمات خدا هستيم که اين طلب quest تمام نخواهد شد. چرا که کلمات خدا بيکرانند!!!

پویا

بیاندیش جان ايميل دعوتنامه مجله رو فرستادم به ايميلت.(همینكه كنار وبلاگته)